اشکهایم از لابلای هق هق
زخم های تنم میان رگبار بهاری
میریزند
از ابتدا تا انتهای خیابان تنها تر
از ابتدا تا انتهای شهر خراب تر
از ابتدا تا انتهای شعر مرده تر
میشوم
تا برگردم ، تا برگردم ، تا برگردم
تنها وقتایی که به طور مبهم احساس میکنم این بار چندمه که تو این دنیا هستم ، موقعی که حماقتی رو تکرار میکنم .
توی یه ماشین نشستم . با سرعت دارم به سمت یه دیوار میرم . یه دیوار بتنی بلند . انتهاش معلوم نیست . نه میخوام ترمز کنم . نه میخوام سرعتمو کم کنم . سرعت آدمهای دور و برم کنده . کند . مثل یه چاقوی کند . من دارم با سرعت اره برقی میرم به سمت اون دیوار . مهم نیست کی میخورم بهش . مهم اینه که با حداکثر سرعت میخورم . مهم نیست که له بشم . مهم اینه که زنده نمونم . مهم اینه که روحم مثل جسمم له بشه و نشه تو هیچ روحسازی درستش کرد . برف اومده . برف رو همه چی نشسته . روی روح و جسم له شده ام . شاید یه روز، کاشفان ،زیر حجم برف و ماه، روح و جسم له شده یه کرگدن رو اینجا پیدا کنن و دنبال اون دیوار بگردن . شاید .
یک و دو ، دوستان خوبی برای هم هستند . هر کدوم خصوصیات خوبی دارند که به وقتش به درد اون یکی میخوره ، مثلا یک خیلی خوب به حرف دو گوش میده و دو خیلی خوب از عهده کارهای خاصی برمیاد که به داد یک میرسه . بعد یه روز دو به شدت نیازمند حرف زدنه و یک حواسش نیست ، مثلا خیلی ذهنش درگیره ، بعد دو به شدت از یک میرنجه ، اینقدر که گوشی رو رو یک خاموش میکنه و ..... حالا یک فهمیده که دو ناراحته ، خب معذرت خواهی میکنه ، توضیح میده ، میگه که علیرغم همه چیز واقعا متوجه حال بد دو نشده و .... ، اما دو سر حرفش هست که ............. ، یه توصیه دارم ، وقتی هر چی توضیح دادید به جایی نرسید ، حتی وقتی اعتراف کردید که شما هم آدمید و ممکنه یه مواقعی خیلی باهوش نباشید که اشارات غیر مستقیم رو بفهمید ، ول کنید . زل بزنید تو چشمای دو و بگید : از قصد کردم . مخصوصا" تو رو نادیده گرفتم ، حوصله ت رو نداشتم ، بعدشم بیخود سعی کردم از دلت در بیارم چون واقعا میخواستم برنجونمت و موفق شدم .
هرگز دلم نمیخواد یه روزی تو موقعیت دو قرار بگیرم ، چون شخصا" هیچ راهی رو برای برگردوندن یک سراغ ندارم . چون وقتی کسی تو چشمات زل میزنه و میگه مخصوصا اینکارو کرده و من میدونم که طرف اینکاره نیست ، یعنی من نتونستم به موقع بفهممش و چنان زخمی بهش زدم که هیچ مرهمی نداره .
گفتمش : و اگه اين "آخرين" آرزويی باشه كه من بتونم برات بخوام ؟
گفتش : همين . همينو ميخوام .
گفتمش : شود آنچه كه تو می خواهی .
اگه تو جاش بودی چی میخواستی؟
بهت میگم بعضی ها بزرگتر از ایگلوشون هستن ، بعضی ها بزرگتر از قطب جنوبشون ، بعضی ها بزرگتر از دنیاشون ، اما هرکسی تو این قطب حق داره یه ایگلو از خودش داشته باشه ، حتی اگه بخواد هیچ وقت بهار رو تو ایگلوش نبینه ، حتی اگه مجبور شه برای اب شدن ایگلوش تا تابستون صبر کنه ، حتی اگه تمام پاییز ، همه اون مکعب های یخی ایگلو رو بخوره ، حتی ..... حتی اگه مجبور شه تمام زندگی قطبیش رو بیرون اون ایگلو با یه عالمه الکل سفید آتیش بزنه . حق داره که یه ایگلویی از خودش داشته باشه که اونو اتیش بزنه . حتی اگه اون آتیش ، آتیش قطبی باشه .
می چرخانیش و از چرخشش ، از رقص رنگارنگش كه ميدانی بابت دلبری از توست لذت ميبری اما ، و اما از وقتی كه آن نخ پاره شود . هيچ اه و افسوسی آن شادی را به چهره بهت زده ات برنميگرداند . كودك جان آدمها يويو نيستند . چنان با ظرافت پرتابش ميكنی و ميخندی كه انگار تو اورا خلق كردی . بلدی كه برش گردانی . برميگردد و با نرمی در دستانت مينشيند . اما ، اما از آن وقت كه نگاهت به طرف بازيچه ديگری بگردد و يادت برود كه بومرنگ برميگردد هيچ شكسته بندی خرده های جمجمه ات را نميچسباند كودك جان ؛ آخر ، آدمها بومرنگ نيستند . كلا به كودك درونت تفهيم كن كه آدمها بازیچه نيستند . مثل آينه بغل ماشينها ، آدمها خطرناك تراز انچه هستند كه در آينه ميبينيد .