چهل و سومین باره که این آهنگ گوش میدم .می نوشم به سلامتی و شادی جی کی .
من هستم و تو نيستی . تو هستی و من نيستم . هستيم و نيستيم و هست و نيستمان به باد رفت.خسته شدم از اينهمه هست و نيست .خسته شدم از اينهمه بود ونبود . يكی بود يكی نبود . هيچ كس نبود . اگر بود ، من نبودم . يا من بودم تو نبودی . خسته شديم . ميرويم و نميرسيم . ميمانيم و نيستيم . افسردگی را به مرز خستگی رسانديم . فرويد را به خانه اش .كلاغ هنوز نرسيده از بس خبرم را رسانده و هيچ كس باور نكرده . ديگر وقتش است . مرا به تابوتم برگردان.
گفتمش : عصر جمعه
ما پنج نفر بوديم . الان يكی آمريكاست ،يكی اقيانوسيه ، يكی اروپا ، دارم اين يكی رو هم ميفرستم آفريقا ! ميخواستم بگم " من " اينجا هستم . نگران نباشيد . من اين گه رو هم ميزنم . نميذارم ته نشين بشه .بو ؟ .....يادتون رفته من بو نميفهمم ؟ يه كاری ميكنم وقتی واسه تعطيلات آمديد ،از هر مرز هوايی يا زمينی كه رد شديد (حتی با توجه به بسته بودن احتمالی پنجره ها! ) بفهميد وارد اين مرز پر " گه ر " شديد . اين پست ربطی به تحريم بانك مركزی نداره . تحريم كيلو چند ؟راستی سال نو ميلادی خوش ميگذره " اونجا كه شما هستيد " ؟
دلار كانادا ۱۶۲۸
دلار استراليا ۱۶۳۵
يورو ۲۰۶۵
پوند ۲۵۲۰ قيمت راند آفريقا را پيدا نكردم !
آقای الف با خانم ب ازدواج كرد ،بعد خانم ت عاشقش شد ،با اونم ازدواج كرد ، بعد خانم ت متهم شد به قتل خانم ب ، بعد آقای الف چهارپايه رو از زير پای خانم ت كشيد . حالا يه مدت داره ميگذره . ميخوام ببينم كی الان با آقای الف (كه ظاهرا حق طبيعيشه كه دوباره ازدواج كنه ) ازدواج ميكنه . نه به دلايل روانشناختی و كوفت و زهر مارهای مرتبط . اينكه ظاهرا آقای الف اين خلاقيت رو داره كه از اطرافيانش يه مقتول بالفطره بسازه. اينكه هميشه اونی كه زنده ميمونه شانس نياورده . مدتهاست كه فكر ميكنم " ژوكر عزيز داستانهای بتمن " تو آب اين شهر يه چيزی ريخته .
لعنت . لعنت به تمام آدمهایی که یه روز صبح پاشدن و فکر کردن ..... نه دقیقا فکر نکردن . و الان ما اینجا هستیم .لعنت به تموم اونهایی که رویا های یه عالمه آدم رو فدای اعتقاداتشون کردن . هیچ چیز ارزش مرگ اونهمه آرزو و رویا رو نداشت . نه ........... و نه هیچ کوفت دیگه ی . راستش اگه بشه از چیزی اینقدر سوء استفاده بشه کاش همون اول له و لورده شده بود . برام مهم نیست که صد سال دیگه چی میشه . من دلم میخواست تو این دوره از زندگیم کارایی رو که دوست داشتم بکنم نه اینکه برای هر حق کودکانه و احمقانه ی یه برچسب بخورم . شاید برای یکی تو یه جای دیگه حق دوچرخه سواری ، شنا ، زیر بارون رقصیدن ، حق احمقانه ای باشه ، اما برای من یه رویا بود . یه رویا که به لجن نشست . چون یه مشت احمق متعصب کور اینطور خواستن . نه تنها خودشون هیچ گهی نخوردن ، نذاشتن بقیه هم گه خودشون رو بخورن . شاید میشد رفت ، اما همه این امکان رو نداشتن . اونایی هم که داشتن این حق رو همینجا میخواستن . دلم میخواد یه روز اون آدما رو بذارم وسط یه قبیله آدمخوار و بگم : از امروز باید این بت رو بپرستین. گوشت همدیگه رو بخورین . و کلا همینه که هست. ببینم چقدر حنجره شو نو باز میکنن . و چقدر اون نیزه ها خوب تو حلقشون فرو میره. میدونم که خیلی عصبانیم . میدونم که میشد تو همون هاگیر واگیر خیلی کارا رو هم کرد و تاوانشو داد . اما ......