تبليغاتX
شما قضاوت کنید

چهل و سومین باره که این آهنگ گوش میدم .می نوشم به سلامتی و شادی جی کی .

+ ثبت شده درپنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:42 توسط یوری

من هستم و تو نيستی . تو هستی و من نيستم . هستيم و نيستيم و هست و نيستمان به باد رفت.خسته شدم از اينهمه هست و نيست .خسته شدم از اينهمه بود ونبود . يكی بود يكی نبود . هيچ كس نبود . اگر بود ، من نبودم . يا من بودم تو نبودی . خسته شديم . ميرويم و نميرسيم . ميمانيم و نيستيم . افسردگی را به مرز خستگی رسانديم . فرويد را به  خانه اش .كلاغ هنوز نرسيده از بس خبرم را رسانده و هيچ كس باور نكرده . ديگر وقتش است . مرا به تابوتم برگردان.

+ ثبت شده دریکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:7 توسط یوری |

گفتش : چطوری میفهمیش؟

گفتمش : عصر جمعه

+ ثبت شده درشنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:45 توسط یوری |

همانقدر که میخواهم ببوسم ، میخواهم بشکنم ، گردنت را .
+ ثبت شده درجمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:56 توسط یوری |

ما پنج نفر بوديم . الان يكی آمريكاست  ،‌يكی اقيانوسيه ، يكی اروپا ، دارم اين يكی رو هم ميفرستم آفريقا ! ميخواستم بگم " من " اينجا هستم . نگران نباشيد . من اين گه رو هم ميزنم . نميذارم ته نشين بشه .بو ؟ .....يادتون رفته من بو نميفهمم ؟ يه كاری ميكنم وقتی واسه تعطيلات آمديد ،‌از هر مرز هوايی يا زمينی  كه رد شديد (حتی با توجه به بسته بودن احتمالی پنجره ها! ) بفهميد وارد اين مرز پر " گه ر " شديد . اين پست ربطی به تحريم بانك مركزی نداره . تحريم كيلو چند ؟راستی سال نو ميلادی خوش ميگذره " اونجا كه شما هستيد " ؟

دلار كانادا       ۱۶۲۸

دلار استراليا    ۱۶۳۵

يورو              ۲۰۶۵

پوند               ۲۵۲۰   قيمت راند آفريقا را پيدا نكردم !

+ ثبت شده دردوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:15 توسط یوری |

آقای الف با خانم ب ازدواج كرد ،‌بعد خانم ت عاشقش شد ،‌با اونم ازدواج كرد ، بعد خانم ت متهم شد به قتل خانم ب ، بعد آقای الف چهارپايه رو از زير پای خانم ت كشيد . حالا يه مدت داره ميگذره . ميخوام ببينم كی الان با آقای الف (كه ظاهرا حق طبيعيشه كه دوباره ازدواج كنه ) ازدواج ميكنه . نه به دلايل روانشناختی و كوفت و زهر مارهای مرتبط . اينكه ظاهرا آقای الف اين خلاقيت رو داره كه از اطرافيانش يه مقتول بالفطره بسازه.  اينكه هميشه اونی كه زنده ميمونه شانس نياورده . مدتهاست كه فكر ميكنم " ژوكر عزيز داستانهای بتمن " تو آب اين شهر يه چيزی ريخته .

+ ثبت شده دردوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:54 توسط یوری |

لعنت . لعنت به تمام آدمهایی که یه روز صبح پاشدن و فکر کردن ..... نه دقیقا فکر نکردن . و الان ما  اینجا هستیم  .لعنت به تموم اونهایی که رویا های یه عالمه آدم رو فدای اعتقاداتشون کردن . هیچ چیز ارزش مرگ اونهمه آرزو و رویا رو نداشت . نه ........... و نه هیچ کوفت دیگه ی . راستش اگه بشه از چیزی اینقدر سوء استفاده بشه کاش همون اول له و لورده شده بود . برام مهم نیست که صد سال دیگه چی میشه . من دلم میخواست تو این دوره از زندگیم کارایی رو که دوست داشتم بکنم نه اینکه برای هر حق کودکانه و احمقانه ی یه برچسب بخورم . شاید برای یکی تو یه جای دیگه حق دوچرخه سواری ، شنا ، زیر بارون رقصیدن ، حق احمقانه ای باشه ، اما برای من یه رویا بود . یه رویا که به لجن نشست . چون یه مشت احمق متعصب کور اینطور خواستن . نه تنها خودشون هیچ گهی نخوردن ، نذاشتن بقیه هم گه خودشون رو بخورن . شاید میشد رفت ، اما همه این امکان رو نداشتن . اونایی هم که داشتن این حق رو همینجا میخواستن . دلم میخواد یه روز اون آدما رو بذارم وسط یه قبیله آدمخوار و بگم : از امروز باید این بت رو بپرستین. گوشت همدیگه رو  بخورین . و کلا همینه که هست. ببینم چقدر حنجره شو نو باز میکنن . و چقدر اون نیزه ها خوب تو حلقشون فرو میره. میدونم که خیلی عصبانیم . میدونم که میشد تو همون هاگیر واگیر خیلی کارا رو هم کرد و تاوانشو داد . اما ...... 

+ ثبت شده دریکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:9 توسط یوری |